توی آن قصه داستان پسری بود که از پدرش کتک خورده بود و می خواست فرار کند عاقبت از خانه بیرون آمد و نمی دانست کجا برود...خوب موضوع هیجان انگیزی بود می خواستم بدانم که پسر کجا می خواهد برود و چه بر سرش می آید.یکهو به ذهنم رسید که بروم پیش مش اسد الله و هر جور هست بقیه کتاب را بگیرم و بخوانم و ...بلند شدم و مثل تیر دویدم به بقالی و نفس زنان گفتم:سلام بقیه کتاب کو ؟کجاست؟می شود آن را به من بدهید؟می خوانم و برمی گردانم .
مودب حرف زدم که حرفم اثر بکند.مش که اصلا توی ایمن حال و هوا نبود ابرو هایش را در هم کرد و گفت:کدام کتاب جانم؟ما که کتاب ندارم؟
گردنم را کج کردم و گفتم :...
بقیه داستان را در قسمت سوم خواهید خواند.
برچسب:
نویسنده: محمد مهدی