خرید بک لینک

مش اسد الله صفحه از کتاب را پاره کرد.با صفحه پاره شده پاکت قیفی درست کرد.تویش تنباکو ریخت.گذاشت روی ترازو.وزنش کرد.درش را بست و داد دست من.قند و چای و زرد چوبه هم گرفته بودم.مش اسد الله چرتکه انداخت ، حساب کرد و پولش را گرفت.را افتادم.به خانه رسیدم.مادر بزرگ چیز هایی که از بقالی گرفته بودم را از من گرفت و پاکت ها را خالی کرد و داد دست من که آن ها را بریزم تو سطل اشغال.

تعطیلات تابستان بود و من کار درست و حسابی نداشتم.همین جور،برای این که خودم را سرگرم کنم نشستم گوشه از اتاق و بنا کردم به خواندن صفحه هایی که مش اسد الله از کتاب داستانی کنده بود و تویش زرد چوبه و .....را داد.هشت تا صفحه پشت سر هم بود از صفحه 15تا22.اول با حوصله قند ها و ...را پاک کردم و بعد بنا کردم به خواندن آن کتاب خوبی بود ساده و گیرا بود.بعد از چند دقیقه مزی کتاب رفت زیر دندانم .اما از بد شانسی این جا بود که درست جای قشنگ داستان ته صفحه 22بود یعنی آخرین صفحه ی کتاب که به دستم رسیده بود!بلند شدم و رفتم...

 

بقیه داستان را در قسمت دوم خواهید خواند!

برچسب: نویسنده: محمد مهدی تاريخ: سه شنبه 3 تير 1393 ساعت: 16:56

صفحه بندی